آموخته ام...!
توصیف زیباترین گلهای عالم..
منو بی صدا نبین ‚ صد تا ترانه با منه تو دل هر نفسم صد تا غزل جون می کنه می خوام از عطر تن تو نفسی تازه
کنم به سکوت شب بگو موقع خود شکستنه پلکای سنگی من وا میشه رو به نور تو بازم آفتاب می گیرم تو سایه
ی حضور تو توی چاردیوار گریه تو رو فریاد می زنم پشت این پنجره ام منتظر عبور تو حرفای روشن تو حرف حساب
بود شاپرک چشمای عاشق من اون روزا خواب بود ‚ شاپرک آخرین فصل نفس ‚ فصل غروب بوسه ها فصل
همدستی شاخه و طناب بود ‚ شاپرک اگه فکر کنی رسیدی تا ابد نمی رسی اگه خوب نباشی به معنی بد نمی
رسی می شی مرداب اگه این برکه رو دریا نکنی اگه رودخونه نشی به حرف سد نمی رسی رو به ایینه دعا کن
تا برم به آسمون کاری کن ابری نشه حال و هوای قصه مون من رو با خودت ببر آخر این فاصله ها اونجا که خسته
میشه کبوتر نامه رسون حرفای روشن تو حرف حساب بود شاپرک چشمای عاشق من اون روزا خواب بود ‚
شاپرک آخرین فصل نفس ‚ فصل غروب بوسه ها فصل همدستی شاخه و طناب بود ‚ شاپرک
با یه شکلات شروع شد. من یه شکلات گذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات گذاشت تو دستم.من بچه بودم،
اونم بچه بود.سرمو بالا کردم، سرشو بالا کرد. دید که منو میشناسه. خندیدم. گفت : دوستیم؟ گفتم : دوستِ
دوست. گفت : تا کجا؟ گفتم : دوستی که تا نداره! گفت : تا مرگ. خندیدم گفتم : من که گفتم تا نداره. گفت :
باشه. تا پس از مرگ. گفتم : نه نه نه، نه. تا... نداره. گفت : قبول. تا اونجا که همه دوباره زنده می شن. یعنی
زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم. تا بهشت، تا جهنم، تا هر کجا که باشه ما باهم دوستیم. خندیدم گفتم :
تو براش تا هرکجا که دلت می خواد یه تا بذار. اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا. من اصلا براش تا نمی
ذارم. نگام کرد، نگاش کردم. باور نمی کرد. می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه،
دوستی بدون تا رو نمی فهمید. گفت : بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم. گفتم : باشه، تو بذار. گفت : شکلات.
هربار که همدیگه رو می بینیم، یه شکلات مال تو، یکی مال من. باشه؟ گفتم : باشه. هربار یه شکلات می
ذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من. باز همدیگه رو نگاه می کردیم، یعنی اینکه دوستیم. دوستِ
دوست. من تندی شکلاتمو باز می کردم، می ذاشتم تو دهنم تند و تند می مکیدم. می گفت : «شکمو. تو
دوست شکموی منی.» و شکلاتو می ذاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ. می گفتم : بخوووورش. می
گفت : تموم میشه.نمی خوام تموم بشه. برای همیشه بمونه. صندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدومشو
نمی خورد؛ من همشو خورده بودم. گفتم : اگه یه روز مورچه ها شکلاتاتو بخورن یا کرما، اون وقت چیکار می کنی.
گفت : مواظبشون هستم. می گفت : تا موقعی که دوست هستیم. و شکلاتمو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم :
نه نه نه تا نه. دوستی که تا نداره. یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیست سالش شد. اون
بزرگ شده؛ منم بزرگ شدم.من همه شکلاتامو خوردم؛ اون تمام شکلاتاشو نگه داشته. اون اومده امشب تا
خداحافظی کنه. می خواد بره. اون دور دورا. میگه می رم اما زود برمیگردم. می دونم که می ره و بر نمی گرده.
یادش رفت شکلات بمن بده. من که یادم نرفته؛ یه شکلات گذاشتم کف دستش، گفتم : این برای خوردنه؛ یه
شکلات دیگه هم گذاشتم کف اون دستش؛ اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت. یادش رفته بود صندوقی
داره برای شکلاتاش، هر دو تا رو خورد.خندیدم. میدونستم دوستی من تا نداره اما دوستی اون داره. مثل
همیشه. خوب شد همه شکلاتامو خوردم.اما اون هیچ کدومشونو نخورده.حالا باید با صندوق، پر از شکلات نخورده،
چیکار می کنه...
پاییز را دوست دارم... بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش
گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران
های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب
های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های
سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام بخاطر معصومیت کودکی ام بخاطر
نشاط نوجوانی ام بخاطردلتنگی جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک
سال نزدیک تر شدن به پایان راه بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز و من
عاشقانه پاییز را دوست دارم... -------------------- داشتم پست پارسال روز تولدم رو میخوندم!عین برق و باد
گذشت...چه گذشتنی!بدترین روزهای زندگیم...ولی خدایاشکرت که دوباره...دوباره میتونم حس کنم...زیر نم نم
بارون پاییزی راه رفتن رو،روی برگا راه رفتن ولذت صدای خش خششون رو!!!خدایاشکرت که امسال بهترین
دوستمو بهم دادی...با تموم دلتنگیم داشتنتش زیباترینه...یک سال دیگه پیر شدم!باهمه ی حوادثی که اومد
برسرم و اتفاقای بد دوروبرم...بازم خدایاشکرت...خدایاشکرت که بهترین پدرومادر دنیا رو بهم دادی...خیلی
مدیونشونم... پارسال همچین روزی اصلا فکر نمیکردم اینقدر دلتنگ نبودن کسی باشم،وای ! وعده ی
دیدارمون...!!! انگار تورو هم زیر برگای پاییزی پیدات کردم !!! اینو نگاه . پارتین
آن زیبایی را پرستش كن كه همه جا را فرا گرفته است. اما ما از آن ناآگاهیم. طلوع و غروب خورشید را پرستش
كن. ستارگان، ابرها، درختان و انسانها را پرستش كن، زیرا آنها همگی جلوه ای از خداوند هستند. نغمه ای از
پرستش شو. به همه جا با چشمان پرستش گر بنگر. دست از انتقاد بردار. منتقد بودن روش مطمئن چشم بستن
به روی تمام چیزهای مهم و بامعناست. آفریننده باش. منقد نباش! تو فقط در صورتی می توانی آفریننده باشی كه
بدانی چگونه پرستش كنی. از پرستش،آفرینندگی برمی خیزد. وجودت را در آفرینش شركت می دهی. آنگاه كه
زیبایی و شكوه هستی را ببینی، دوست خواهی داشت آنرا زیباتر كنی. چنین است كه آفرینندگی متولد می
شود. آفرینندگی تلاشی است برای كمی زیباتر ساختن زندگی. كمی لبخند، خنده، شور و نشاط و عشق
بخشیدن به هستی. كمی بهتر كردن از آنچه هست. و پرستش راستین یعنی همین.
شایستگی هایت را باور کن.روحی در درون توست که قادر به لمس ستارگان است.نیرویی در درون توست که می
تونه تو رو به هدف هات برسونه و رویاهات را به حقیقت برسونه.از سرزنش دیگران ،رقابت و تصمیم های نادرست
نترس.باید از هر تجربه درسی آموخت.به خود اطمینان داشته باش و با اطمینان پیش برو.با این باور که شایستگی
خود را نشان دهی.تا وجودی یگانه باشی
از لبانم بشنو : زندگی رویا نیست. زندگی زیبایی ست. می توان ، بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی... می توان
در دل این مزرعه خشک و تهی، بذری ریخت... می توان ، از میان ،فاصله ها را بر داشت... دل من با دل تو ، هر
دو بیزار از این فاصله هاست ...
باز باران بی ترانه باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه باز می اید
صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی
کسی زیباست؟؟؟؟ نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟ نمی فهمم..کجای اشک یک بابا که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران به روی
همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟ نمی دانم..نمی دانم چرا مردم
نمی دانند که باران, عشق تنها نیست صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست کجای مرگ ما زیباست...نمی
فهمم!!!!؟ یاد ارم, روز باران را یاد ارم مادرم در کنج باران مرد کودکی ده ساله بودم می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود نمی
دانم کجای این لجن زیباست؟؟؟؟ بشنو از من, کودک من پیش چشمم, مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم
زیبای بالادست و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست و باران من و تو درد و غم دارد
|
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم همه شب چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز
شد از جانم وجودم شدم ان عاشق دیوانه که بودم در نهان خانه ء جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید
عطرصد خاطره پیچید یادم امد که شبی باهم از ان کوچه گذشتیم پر گشودم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب ان جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشمه سیاهت من همه محو تماشای نگاهت
اسمان صاف و شب ارام بخت خندان و زمان رام خوشهء ماه فرو ریخته در اب شاخه ها دست بر اورده به مهتاب
شب و صحرا و گل سنگ همه دل داده به اوازه شباهنگ یادم اید تو به من گفتی : ازین عشق حذر کن ! لحظه
ای چند بر این اب نظر کن اب ائینهء عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که
دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی ازین شهر سفر کن با تو گفتم : حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو
؟ هر گز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نرمیدم
نگسستم باز گفتم که : تو صیادی و من اهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق
ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم …! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ء تلخی زد و بگریخت اشک
در چشم تو لرزید ماه بز عشق تو خندید یادم امد که دگر از تو جوابی نشنیدم . پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم ان شب و شب های دگر هم نگرفتی از عاشق ازرده خبر هم نکنی دیگر از ان
کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم !
بهترین دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی
حس كنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی. ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمیدونیم، ولی در عین
حال تا وقتی كه چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمیدونیم چیزی را از دست دادیم. اینكه تمام عشقت رو به
كسی بدی، تضمینی بر این نیست كه اون هم همین كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر
باش تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اینطور نشد، خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده. در یك
دقیقه میشه یك نفر رو خرد كرد، در یك ساعت میشه كسی را دوست داشت و در یك روز میشه عاشق شد
ولی یك عمر طول میكشه تا كسی رو فراموش كرد. دنبال نگاهها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو
چون كمكم افول میكنه دنبال كسی برو كه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك لبخند میشه یه روز تیره را
روشن كرد. كسی را پیدا كن كه تو را شاد كنه. دقایقی توی زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ
میشه كه میخوای اونو را از رویات بیرون بكشی و توی دنیای واقعی بغلش كنی. رویایی رو ببین كه میخوای. جایی
برو كه دوست داری. چیزی باش كه میخوای باشی. چون فقط یك جون داری و یك شانس برای اینكه هر چی
دوست داری انجام بدی. آرزو میكنم به اندازه كافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه كافی
بكوشی تا قوی باشی، به اندازه كافی اندوه داشته باشی تا یك انسان باقی بمونی و به اندازه كافی امید تا
خوشحال بمونی. همیشه خودتو جای دیگران بگذار، اگر حس میكنی چیزی ناراحتت میكنه، احتمالاً دیگران را آزار
میده. شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.
شادی برای اونایی كه گریه میكنن و یا صدمه میبینن زنده است. برای اونایی كه دنبالش میگردن و اونایی كه
امتحانش كردن. چون فقط اینها هستن كه اهمیت دیگران رو تو زندگیشون میفهمن. عشق با یك لبخند شروع
میشه، با یك بوسه رشد میكنه و با یك اشك تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده،
شكل میگیره. نمیشه تا وقتی كه دردها و رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری. وقتی به دنیا
اومدی، تو تنها كسی بودی كه گریه میكردی و بقیه میخندیدن. سعی كن یه جوری زندگی كنی كه وقتی
رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه كنن.
|
|
دیروز كه از پنجره خستگی هام امروز را می دیدم با خود عهد بستم كه فردا دیگر خسته نباشم، دیگر نگریم، دیگر
مهر نورزم و دیگر عاشق نباشم، دیگر به تكرار بیهوده خستگی اعتنائی نكنم، حتی وقتی با خود راه می رفتم، می
خندیدم و مستانه گام برمیداشتم با خود عهد بسته بودم كه به مادر بگویم « اینجا جای من نیست » جای من
آنجائیست كه در آن ریا هنوز ریشه ندوانده. اینجا اما ...... پستی ها آن قدر ریشه دوانده كه ریشه من و هزاران
مثل من را سوزانده. من آنجائی خواهم رفت كه بجز من همه مانند من باشند ، اینجا.. اما... یكی من است و
دیگران تماشاگر من
|
یك :دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلكه به خاطر شخصیتی كه من در هنگام بودن با تو پیدا می كنم.
دو :هیچ كس لیاقت اشك های تو را ندارد و كسی كه چنین ارزشی دارد باعث اشك ریختن تو نمی شود. ![]()
سه :اگر كسی تو را آن گونه كه می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست كه تو را با تمام وجودش دوست
چهار :دوست واقعی كسی است كه دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس كند.
پنج :بدترین شكل دلتنگی برای كسی آن است كه د ر كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسید.
شش :هرگز لبخند را ترك نكن. حتی وقتی ناراحتی. چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود. ![]()
هفت :تو ممكن است در تمام دنیا فقط یك نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
هشت :هرگز وقتت را با كسی كه حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
نه :شاید خدا خواسته است كه ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را . به این
ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شكرگزار باشی. ![]()
ده :به چیزی كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.
یازده :همیشه افرادی هستند كه تو را می آزارند . با این حال همواره به دیگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه
به كسی كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكنی. ![]()
دوازده :خود را به فرد بهتری تبدیل كن و مطمئن باش كه خود را می شناسی قبل از آن كه شخص دیگری را
بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
سیزده :زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد كه انتظارش را نداری.
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو
منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز ![]()
کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه
کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو
گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ
وقت تموم نميشن ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ![]()
ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو
از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني
که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني
... تو داري قصه ميگي..
من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ...
قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش
... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم
کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ...
تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه
نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟ ![]()
من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه
نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم
ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه...
دلِ روح
تنها معبودِ٬ عبدِ بی عبادتت ٬
![]()
در تنها ترین لحظه هایم٬ اگر نام تو جاریست
ودر بی نهایت وجودم اگر عشق تو جاودانی است ٬
اگر بند بند این تن بی هدف از توست٬
اگر شکسته های قلبم٬ از بند دستان تو به هم می چسبند ![]()
اگر افکارِ بی فکرم و اغتشاش وجودم را ثبات وآرامشی
خوب می دانم!...
لحظه های دور از تو بودنم سایه نگاه تو بر سرم بود که نگذاشت ویرانه گردم ...
![]()
لحظه های غرق در گناه دست تو تکیه گاه بی ثباتی ام بود
بخشنده ترین وجودِ پر وجودِ٬ زندگی این بشر خاکی ![]()
تو ببخش!
این بنده ٬این بشر٬ آدمی٬ به هر اندازه که پر اوج و پرواز دارد نقطه ادراک عظمت تو را می یابد
من که پا بند زمینم ٬من که دیریست بال وپرهایم را بریدم توان پر زدن ندارم
![]()
من حقیرم و حقارتم دلیل بر درک کوتاهم از عظمت توست
تو ببخش ٬ای عظمتِ عظیم٬ این عظمتِ حقیری که روی زمین آفریدی وقدر عظمتش را نفهمید و به این کوچکی و
فقط برای تو
چون هنوز ازش مطمئن نبودم
از اینکه چقدر دوستم داره
اصلا دوستم داره یا...؟
اون گل ها رو ازش گرفتم
وقتی از پیشش بر می گشتم
مثل چشمام ازشون نگه داری کنم
آخه هدیه یه عزیز بود
خیلی زود من رو یادش رفت
گفت دیگه دوستم نداره
چون از اولم دوستم نداشت
داشت بازیم می داد
قبلا بهش گفته بودم
قلب من شیشه ایه
فکر کرد قلب من هم از سنگ
محکم انداخت زمین
خرد شد
دید هنوز ریز ریز نشده
و رفت
حالا من موندم و یه قلب ریز ریز
نمی دونم چطوری جمعش کنم
اما من هنوز وفادارم
هنوز یادگاریش رو دارم و
بیشتر از چش مام ازشون نگه داری می کنم
با تمام وجودم (دوســــتــــــــت دارم) ![]()
گفت پايانش همه شرمندگيست
گفتمش درمان دردم را بگو
گفت درماني ندارد،فقط هجران باید کر ![]()
گفتمش يک اندکي تسکين آن
گفت تسکينش همه سوز و فناست
ای که گفتی عشق را درمان به هجران کرده اند ![]()
کاش می گفتی هجران را چه درمان کرده ان
وقتی که هیچ
هيچ مي شود...
وقتي كه ضرب همه
در هيچ
بر هم هيچ مي شود
شك مي كني!!
كه جمع همه
هيچ مي شود ؟!...

* *
|
|
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو شب از فراق تو مینالم ای پری
رخسار چو روز گردد گویی در آتشم بی تو دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا همیشه زهر فراقت همی چشم بی
تو اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو |
|
* * | ||||||
|
تنگ غروب یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس تنگ غروب و هول
بیابان و راه دور نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود ای پیک آشنا برس از
ساحل ارس صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد ای ایت امید به فریاد من برس از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
می خواره را دریغ بود خدمت عسس جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز رفتیم و همچنان نگران تو باز پس ما را
هوای چشمه ی خورشید در سر است سهل است سایه گر برود سر در این هوس
![]()
خیلی سخته
|
![]() |
|
ساده بودم که تو را ساده تجسم کردم . بعد لبخند تو با گریه تبسم کردم . آشنا با تمام پنجره های شرم چون تو
را پشت همین پنجره ها گم کردم . تو نماندی و صفا رفت و صمیمیت مرد . خویش را در قفسی تازه تجسم کردم .
از تو یک خاطره یک خاطره باقی مانده است . بی تو با عکس تو یک عمر تکلم کردم |
|
5 |
![]() |
|
دلم دردی که دارد با که گوید ........ گنه خود کرد تاوان از که جوید ........ دریغا نیست همدردی موافق ...... که
بر بخت بدم خوش خوش بموید ...... مرا گفتی که ترک ما بگفتی ...... به ترک زندگانی کس بگوید ....... کسی
کز خوان وصلت سیر نبود ...... چرا باید که دست از تو بشوید ...... ز صد بارو دلم روی تو بیند ........ ز صد
فرسنگ بوی تو ببوید ........ |
کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقی ساغر ندارد به تو گفتم که مجنون تو هستم هنوز آن بی
وفا باور ندارد
به آسمان كه نگاه می كنم بی اختیار چشمانم روی ابر هابی تیره ثابت می ماندوخاكستری این
پهنه برافراشته غباری از اند.ه بر دلم میریزد درست مانند قطرات ریز بارانی كه بر بستر تشنه زمین
فرو می ریزد وجریان میابدو به سوس آبی دریا ها رهسپار می گردند .دلم نیز همراه قطرات باران
به سوی كتاب زندگی رهسپار می گردد و در فصلی كه مكرر خوانده ام و هرگز تكراری نشده
است ارام می گیرد . فصلی از اغاز یك وابستگی...رویش شكوفه های عشق بر نهال جوان دلهای
پاك و خالص...شكوفه ای كه با نگاهی مشتاق جوانه می زند ...از دریای محت سیراب می گردد و
در سخت ترین امتحانات آبدیده می شود و در كتاب زندگی جاودانه می ماند و هر بار كه مرور می
شود تازه تر به چشم می آیدو چه كسی باور می كند كه روزهای خاكستری ماندنی است و
ابرهای تیره همیشگی و ان روز كه دست توانای عشق روز های تیره را به روشنی آفتاب پیوند
میدهدفاصله ها طی می شود
دلها به هم گره می خورند و سكوت سنگین خانه را آوای چاچله های بی قرار می شكند و دنیایی
تازه به روی مشتاق عاشقان لبخند میزند....
نمی دانم آیا دست تقدیر مجال توقف به دلهای عاشق در ایستگاه دلدادگی می دهد یا نه؟
نمی دانم آیا گذر از خاكستری روز های سرد میسر خواهد بود؟
ولی میدانم هر كه از این جاده های شبگیر به سلامت عبور كند به خورشید سپیده صبح فردا
خواهد رسید
تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق
عاشقم بر عشق و هر گز نشكنم پیچان عشق
![]() |
|
هرشب كه فرصت می كنم جویای حالش می شوم از خویش بی خود گشته و مست خیالش می شوم در آسمان آرزو هر دم صدایش می زنم چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم در هر شب تاریك من بدر است ماه صورتش از شرم این دیدار نو من هم هلالش می شوم جاریست اشك از دیدگان هرآن كه یادش می كنم مقبول درگاهش شوم اشك زلالش می شوم سرگشته و حیران شدم دلتنگ و بی ایمان شدم گویم به هر شیدا دلی خط است و خالش می شوم جویای حالش می شوم مست از خیالش می شوم با این دل سودائیم رنج و ملالش می شوم تاریكی و ظلمت گذشت خورشید از نو سر كشید انگار خواب است اینكه من غرق وصالش می شوم
|
از دلهره تو دل بریدن حیف است
......
حتی نفسی بی تو كشیدن، حیف است![]()
زیبای من، آنگونه كه تو می خندی....![]()
یك سینه برایت ندریدن حیف است.....![]()
با هر تپشی دلم به من می گوید.....![]()
بی عشق تو یك بار، تپیدن حیف است..![]()
بی چیزم و عاشقم ولی ناز تو را....![]()
با دادن جانم نخریدن حیف است.....![]()
ای تازه ترین، بهار در خنده توست...![]()
اما گلی از لب تو چیدن حیف است....![]()
شیرینی لبهای تو را باید گفت.....![]()
طعم دهن تو را چشیدن، حیف است...![]()
در چشم تو آبروی دنیا جاری است...![]()
یك قطره ز چشم تو چكیدن حیف است..![]()
ذات تو بهشت است، بهشتی كه در آن..![]()
یك شعله آتش آفریدن حیف است......![]()
تصویر تو از جنس زلال دریاست....![]()
بر صورت تو دست كشیدن حیف است...![]()
من خسته نمی شوم ، هر چند به تو....![]()
سخت است رسیدن، نرسیدن حیف است..![]()
زندگی یعنی سرای امتحان ، زندگی یعنی در آن عاشق بمان زندگی
یعنی کمی و کاستی ، زندگی یعنی دروغ و راستی زندگی یعنی صفا ،
مهر و وفا ، زندگی یعنی ستم ، جور و جفا زندگی یعنی سفر ، راهی
دراز ، زندگی یعنی جهانی رمز دار زندگی یعنی مهی در پشت ابر ،
زندگی یعنی بلا و درد و صبر زندگی یعنی دو روزی میهمان ، زندگی
یعنی فریب میزبان ... ![]()
![]()